ماجرای ظلمستیزی سلطان محمود غزنوی در دل شب
در شبی تاریک و بیخوابی، سلطان محمود غزنوی احساس کرد که در شهرش ظلم و بیعدالتی رخ میدهد و این اندیشه خواب را از چشمانش ربوده است. پس از آنکه غلامانش در جستوجوی عدالت نتیجهای نیافتند، سلطان تصمیم گرفت خودش با لباس مبدل از قصر خارج شود تا از نزدیک شاهد حال مردم باشد.
در نزدیکی حرمسرا، صدای ناله مردی وجدان ظلم را به صدا درآورد. مردی که از بیعدالتی و ستمی که بر او رفته بود، شکایت میکرد. این لحظهی تلخ و تکاندهنده، سلطان را بر آن داشت تا خود به قلع و قمع ظلم و برقرار ساختن عدالت بپردازد.
این داستان نمادی از تعهد و مسئولیت اجتماعی یک فرمانروا است که به جای اکتفا به گزارشها، به دلِ مردم میرود تا حقیقت را بیابد و دست ستمگران را قطع کند. سلطان محمود غزنوی با چنین برخوردی توانست جان تازهای به حکومت خود بدهد و اطمینان حاصل کند که عدالت در سراسر قلمرو او جاری است.
روزی که سلطان در لباس مبدل عدالت را به میان مردم برد، یادآور این نکته است که عدالت واقعی هنگامی محقق میشود که حاکمان، خود یکصدا با مردمان عادی، دردهای آنان را درک کنند و برای رفع آنها اقدام نمایند.