اگر دیر آمدم، مجروح بودم!
آخرین تصاویر همیشه زنده و تازه میمانند، بهترین جای قلب و دنجترین جای مغز، متعلق به آنهاست، در تمام این مدت هم، آن هنگامه عظیم و آن عزاداریهای حماسی جلوی چشمهایم جانِ تازه داشته و دارند. هر وقت میخواستم از پرچمی بگویم و از ارادهای بنویسم، احساس به سمتی میرفت و افکار به سمتی دیگر …
خبرگزاری فارس ـ کرمان، از روزهایی که در کوچهپسکوچهها و خیابانهای تهران و مشهد دنبال کاروان آقای شهید دویدم و در میان شلوغی چند میلیونی نتوانستم حتی از دور آقا را ببینم، دیگر دستم به روایت خیابانهای کرمان نرفت.ذهنم در همان مصلا مانده بود و روحم دائم به آن قسمتی پرواز میکرد که ۵ تابوت کوچک و بزرگ قرار داشت و عمامهای که فریاد مظلومیت در گوش جهان بود.آخرین تصاویر همیشه زنده و تازه میمانند، بهترین جای قلب و دنجترین جای مغز، متعلق به آنهاست، در تمام این مدت هم، آن هنگامه عظیم و آن عزاداریهای حماسی جلوی چشمهایم جانِ تازه داشته و دارند. هر وقت میخواستم از پرچمی بگویم و از ارادهای بنویسم، احساس به سمتی میرفت و افکار به سمتی دیگر …کلمهها اینجا بودند و جملهها جای دیگری رژه میرفتند، قلم شکسته و واژهها هر کدام گوشهای در خود جمع شده بودند. نه میشد و نه میتوانستم نقطهای بر پایان آن بگذارم و دوباره بلند شوم. شاید گذشت زمان میتوانست کمککننده باشد.حالا چهل روز از آن روزها گذشته از روزهای عاشوراییِ ایران و از تدفینِ سایه سر امت! خیابانها همان رنگ را گرفته و دو شب است که دارم جان میکنم تا کلمههایم را پیدا کنم و جملهها را برگردانم، وقت ایستادن است!وقت نوشتن از مردمی که گامهایشان استوار است و راهشان مشخص، فریادهایشان هر شب در گوش جهان میپیچد و با گذشت ۱۷۱ شب، هرگز ذرهای از خواستشان عقب ننشستهاند.
زمانِ پرداختن به ارادههای پولادینی است که امنیت ملی را تضمین و هر حرکت بزدلانه و خائنانه خارجی و داخلی را در نطفه خفه میکنند.باید از این پرچمها گفت، از سه رنگ مقدسی که مردم با دستهای خودشان بالا گرفته و هرگز اجازه ندادند روی زمین بیفتد و شکست بخورد. باید از علمهای سرخ نوشت و سخن امام جوان امت را به گوش خلق رساند که «انتقام، خواست ملّت ما است و بهطور حتمی باید صورت بگیرد.»خون فرزندان میهن روی زمین است، وقت ایستادن و دفاع کردن است، وقت مدد گرفتن و برخاستن…
